شدنی ها
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388
شده است که نان بخواهی و آب ات بدهند ... آب بخواهی نان
شده است تا مغز استخوانت درد کند راه بروی ... راه بروی تا دردت بگیرد
شده است گریه کنی وبخندند و ... چون بخندی، گریه
شده است یخ بگیردت در مقابل گرما و ... عرق کنی در سرما
شده است بخواهی بیدار باشی تاریک باشد و ... بخواهی بخوابی نور
شده است که به گند ات بکشند و لذت ببری و ... بخواهی به گندشان بکشی غصه
شده است جهان را در برابرت آتش بزنند و بی خیال باشی و ... بسوزی و تمام جهان بی خیال
شده است که دلتنگ کسی باشی و ... نباشی ... شده است !؟
***
باز بهار را که می خوانم یادت میکنم ... یادم هستی همیشه و هنوز
***
دیر دیر می آیم و می دانم که نوش جانم هرچه می گویید و می گویند به جان مخاطب که دلم اینجاست و خودم جایی دیگر که بدون نوشتن برای تو زندگی ام گندش در می آید
برایت که می نویسم تازه لبخند می پرد روی لبم
نمی دانم اینجا تنها جاییست که نمی شناسم خودم را ... درست مثل شما
اینجا برای شماست می دانم اما برایم مهیا کردن اش شده است آرزو و لب گوشودن قلمم از کار افتاده ام حاجت
گفتم که دعا نمی کنم که نیایم و دعا نمی کنم که نباشم ... همین
***
شنیده ام که هوایت ابریست ... خدایت را به جان هر چه که می پسندی قسم می دهم که سختی ات را مپسندد
پ.ن : عکس ندارم


